|
گاه میگریم بر غمی مندرس و خاک صد ساله خورده و گاه میخندم به زمین و زمان و هرچه در آن هست و شاید نیز افسوس میخورم بر نام مقدس زندگی که بشر بر روی این چرخه مضحک نهاد... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 0:17 توسط هاله |
چنین روزی زاده شدم.هنگامی که به دنیا آمدم گریه میکردم.
یقینا آن زمان برای گریه کردنم دلیلی داشته ام.اما حال آن را فراموش کرده ام.چنان فراموش کرده ام که در سالروز زاده شدنم خندانم!هدیه میگیرم.کیک میبرم.شمع فوت میکنم و هیچگاه نفهمیدم یک نفر هست که مدام بی صدا به من یاداوری میکند نخستین گریه ام را.چون همیشه شمع ها را فوت میکنم و بدون توجه به قطره قطره اشک هایشان که هر سال تعدادشان به اندازه تعداد نفسهایم بیشتر میشودآنها را کنار میگذارم. اما امروز میخواهم بنشینم و همراه با سوگ نوزده عزاداری که روی کیک من آرام و بی صدا اشک خواهند ریخت گریه کنم. شاید به یاد آورم غم بزرگ دلم را... + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 1:13 توسط هاله |
انگار تب دارد ذهنم.مغزم عرق کرده! چشمانم را بسته ام و هذیان مینویسم. از بین دریای واژگان ملتهب ذهنم،مشتی به روی سردیِ صفحه سفید میپاشم. واژه ها گویی سرد و کرخت میشوند. نگاهشان که میکنم،میبینم: (( به جرم زاده شدن،جام سرنوشت را لا جرعه سر میکشم.باشد که آخرین قطره اش مرگ را به من هدیه کند.)) + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 17:52 توسط هاله |
و چه بی مقدمه باز ناقوس دلتنگی ام صدا کرد.
به ناچار پشت پنجره اعتراف،نداشته هایم را میشمارم،رفته هایم را سوگند میخورم و بر تمامی بازنگشته هایم میگریم. و اکنون من،مقدس ترین گنه کار این سرزمین، خود را محکوم به تبعید میکنم. تبعید به دوردست ترین سکوت. تا زمانیکه باز ناقوس دلتنگی سیلی به افکارم زند... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 0:16 توسط هاله |
سلام.عید همگی مبارک.
من چند وقت پیش یه داستانک نوشتم و شما دوستان عزیز هم از سر لطف از نوشته ام تعریف یا انتقاد کردید.راستش به خاطر همین لطف شما (و شاید هم کمی به دلیل خود تحویل گیری مزمن) باز هم یه حرکت جدید زدم!ولی اینبار کار از داستانک هم گذشته!یه شعر گفتم!!! که همچنان با توجه به اینکه بار اولمه شدیدا به نظر شما نیاز دارم. ممنون از مهربونیتون.هر روزتان بهاری. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گرچه بردم من از سفره ی قلبت یادم میدهد سایه ی یادت باز هم بر بادم این منم دختر حوا که به شیرین سیبی اینچنین ساختم آواره تو را چون آدم بردم از خاطر تو هر چه ز من بود به جا کیست تا گرداند از نقش رخت آزادم؟ ورچه نامت میدهد آزار قلبم را ولی چون برفتم از دلت تا به ابد من شادم برو ای یار سفر کرده ی من از خاطر که خطا کردم و عمرم همه از کف دادم + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 0:24 توسط هاله |
|
| ||||||